تبليغاتX
دلنوشته


دلنوشته

نویسنده نیستم

خیلی از ماها عادتمون شده که اول نوشتمونو با نام یکی شروع کنیم ومن هم این نوشته رو شروع میکنم به نام ...

کسی که عشق واقعیه .کسی که وجودمون از وجود اون بوجود اومد و واقعی ترین معشوق آدماست.یه محبوب .

واقعیتی که در عین حالی که معشوق همست ٬ عاشقترین عاشقاست.

کسی که عاشقانه ما رو خلق کرد.

کسی که تو وجودمون جای خاصی رو واسه عشق ورزیدن در نظر گرفت که با سرخیش اونو به همه نشون می ده.

کسی که قلبی واسه محبت٬دوست داشتن و سپردن خلق کرد.قلبی که خودمون اختیارشو داریم و واسه خرج کردنش برای هر کی٬ هیچ اجباری نیست.

آره ٬ خدا...

خدایی که هر کسی لیاقت عاشق شدنشو نداره.

      خدایی که تو تنهاترین تنهاییات تنهات نمی ذاره.

                                     خدایی که همیشه هست و می شنوه.

                                                              خدایی که دیوونه هارو دوست داره.

                                        و خدایی که سکوت شب آفرید.

پس اینطور شروع میکنم...

                                     

                                                         «به نام خدا»

                                                                                                         نوشته از :

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

سکوت شب مرا آرام کرده ، دل پروانه ام را رام کرده

 نگاه ساکتت را من نديدم. ولي حرف سکوتت را شنیدم

نگاهت روشني در قلب من کاشت . وليکن شب برايم راز ها داشت

سکوتت ساکت جانم به هم زد . صدايش را شنيدم چون که دم زد

به من گفتش که اي يار گرامي .سکوت شب چه مي گويد نهاني

سکوت شب صدايش بر بلنديست . دل سازش چه آهنگ قشنگيست

زند ساز سکوتت راحت جان . نميدانم چه گويم از پس آن

همي دانم که ساز دل قشنگ است. سکوت شب صدايي بس بلند است


                                                            
                                                     نوشته از :

                                                                                      نشمین
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...

همینطور آهسته و مرتب می روند،

نگاه می کنم به ثانیه ها...

دوباره تمام من را مرور می کنم در این ثانیه ها...

دوباره شب و لحظه های پر سکوت...دوباره من و من ومن ...

دوباره من می نویسم ، دوباره می شنوم صدای دلتنگی های شبانه ، دوباره می خوانم از خودم ، از بودن یا نبودن من...دوباره می خواهم صدای خسته تن...

دوباره همدرد قلب خسته و سردرگم خودم می شوم که از کسی شنید...


آنچه می خواستیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم، آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم.

و عجیب است هنوز به فردای روشن امیدواریم.

ساعتها را بگذارید بخوابند،بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.


تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...

اما آنها هنوز حرکت می کنند و هیچ کس نمی تواند حتی برای یک لحظه مانع حرکت آنها شود.

پس چاره کار کجاست...؟!

حالا که لحظه ها را نمی شود از حرکت منع کرد، با این اوضاع چه باید کرد...؟!

با این احساس خسته و نا امید،با این بی حوصلگی و سردرگمی چه باید کرد...؟!

می گفت، هنوز هم دلتنگ اوست و هنوز هم دوستش دارد.می گفت،دوباره یادش مجالی برای آمدن کسی نمی دهد.

همزمان با شنیدن صدای دلتنگی اش صدای قلبم را می شنیدم که آن هم همنوا با او بود و تمام حرفهایش،تک برگهای زندگیم بود.برگهایی که رفتند و جز دلتنگی و حسرت یادگاری از آنها نمانده.

او مدام از دلتنگی و تنهایی می گفت و من هم مدام با مرور خاطراتی کهنه ، احساسش را می شنیدم.

و چقدر سخت است...

و چقدر سخت است ، نداشتن جوابی برای زمزمه های قلبی که با قلبت آشناست.قلبی که همکلام است با قلبت.

احساسش را می شنیدم و نمی دانستم که چگونه می توان راضی به آنچه بودن بود.راضی به اینکه باید آنچه را که داریم،بپذیریم. و با این رضایت به فردایی روشن امیدوار باشیم...!

در باورم نمی گنجد، نداشتن آنچه که دوست داریم و نمی دانم کدام درست است:

نداشتن آنچه که دوستش داریم و یا دوست نداشتن آنچه که داریم.

و اگر هم هردو نادرست است،پس درست کجاست...؟

براستی اگر ثانیه ها برای مدتی از حرکت می ایستادند و فرصت ها باقی می ماند، چه اتفاقی می افتاد...؟!

و چه کاری با این لحظه های ثابت می کردیم...؟!

امشب انگار تمام قلبم فریاد زنان در مقابل من ایستاده و از فرصت های تباه شده ام حرف می زند.حرفهایی تکراری اما تازه...

او از نداشتن و نرسیدن حرف نمی زند،تمام دغدغه تنهاییش، تمام فریاد خاموشش از نبودن است، از اینکه ،پس کی می توان خود بود و خود شد...

کجاست روزی که واژه های زیبا و عاشقانه که لقلقه زبان همه شده اند،رنگ و بوی واقعیت به خود بگیرد.

کجاست روزی که به جای یافتن معنی انسانیت در قصه ها و افسا نه ها،بتوان آنرا اینجا جستجو کرد، میان من و تو...

روزی که بتوان عشق را آنچه که هست معنا کرد.

آری دغدغه های قلب من سوالات پیچیده و محال هندسه و ریاضی نیست،دغدغه قلب من واژه های ساده و ملموس زندگی است.

او از دل شکسته خود توسط دیگری رنج می برد و قلب من از من.از من شاکی بود، از شکستن قلب خودم.

از اینکه چرا نمی شنوم و از یاد می برمش.

برای ابراز همدلی و همدردی با آن دو ، جمله ای را باید می گفتم که قبولش نداشتم.

درک می کنم، تحمل کن

آری، او هم از خود راضی نبود،از آنچه هست، از آنچه دارد.

فکر ما همیشه درگیر آنچه ندایم است و غافل از آنچه داریم.

نمی دانم وقتی نمی توانم جوابی برای تسلای قلب خودم و صدای خسته او داشته باشم،چگونه دست از نوشتن بردارم.

از دلتنگیهایی که حالا نمی دانم درست است یا نادرست.

وقتی می شود آنچه بود را بدست آورد،پس رضایت از آنچه داشتن چیست...؟!

وقتی می شود آنچه را دوست داشت که دوستش داریم،پس الزام دوست داشتن آنچه که دوست نداریم چیست...؟!

می دانم آن عالم بزرگ ،با تمام خودش رفت و اعتقاد داشت که می شود در کنار دوست داشتن آنچه که داریم ،به آنچه که می خواهیم هم رسید.به چیزی که دوستش داریم.

پس ثانیه ها را آنکس می شمارد که به دنبال عاشقانه زیستن می گردد، نه بیهوده زیستن.

نگاهم دوباره به زمان افتاد.زمانی که همینطور لحظه های حال زندگیم را به گذشته تبدیل می کند.

زمان همچنان به امید فردایی روشن از گذشته ها عبور می کند.از گذشته ای که دیگر نیست.

زمان ما را می خواند به آینده...در قدم هایش پر از امید به فردا است،فردایی برای همه آنهایی که به بیهودگی فکر نمی کنند.

من آنچه هستم را نمی خواهم

چون

آنچه هستم ،این نیست.

من همچنان می گردم به دنبال من...

قلب من با وعده ای دیگر آرام به انتظار یک دوباره مانده است، او را نمی دانم.

تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک


                                                                               نوشته از :

                                                                                                 سکوت شب

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

خسته شده بودم ، از خونه زدم بیرون.انگار پی گمشده ای نا آشنا می گشتم .انگار به فکر مقصدی بودم که اونجا منتظرمه ، و باید می دیدمش.

اون لحظه نمی دونستم از کی و از چی ناراحتم و باید به کجا برم . فقط یادم می آد که همه چی انگار تموم شده بود .

هر چی می رفتم انگار نمی رسیدم. به اونجایی که باید می رفتم .

تو ذهنم دنبال یه جای خیالی برای آرامش بودم.جایی که اونجا چیزی تموم نشده باشه ، جایی که همه چی بر وفق حال و رویاهام باشه ، جایی که باشند ، اونایی که تمام سکوت شب ها باهاشون می گفتم و زندگی می کردم . ولی نبود. هر جا که می رفتم نمی تونستم آروم شم .

هیچ جایی وجود نداشت که اینطور باشه ....

فقط یه خیال بود ، خیال...

همینطور می رفتم ، نمی دونم چند ساعت حیرون و سرگردون تو خیابونا قدم می زدم . انگار همه وجودم بی حس شده بود .

یادم می اومد که چی گفته بود ولی شده بودم مثل آدمی که داری باهاش حرف می زنی ولی اون درحالی که زل زده بهت و نگات می کنه ، انگار که ناشنواست و هیچ واکنشی نشون نمی ده.

حالا که خودم به اون شب فکر می کنم ، برام باور نکردنیه؛ اون رفتار و حالات...!!

مدتی همینطوری واسه خودم قدم می زدم ...

ولی یهو یه جمله که از زبون خودم شنیده شد ، منو بهوش آورد . همه چی امروز تموم شد

آره ، این صدای خودم بود ....

تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و ناراحتی من برای چیه .

دیگه پاهام قدرتی واسه راه رفتن نداشت.دیگه نمی تونستم بایستم .افتادم .حالم خیلی بد شده بود .به زور خودم رو به یه درخت تکیه دادم.

شاید خیلی مسخره به نظر برسه ، ولی انگار اونشب یه مصیبت بزرگ برام پیش اومده بود .

تازه فهمیده بودم که صبح پشت تلفن چی شنیده بودم .تازه داشت یادم می اومد که چطور سالها نگرانی و سردرگمی ، سالها خواستن و نیاز ، با یه تماس چند دقیقه ای تموم شد .

اولش همه فکر و خیالم به همین موضوع مشغول بود .اولین باری بود که اینطور درمونده شده بودم.اونشب بعد اینکه کمی حالم بهتر شده بود ، بازم شروع کردم به قدم زدن . تمون اون مدت به گذشته هام فکر می کردم.

به اینکه تو این مدت عشق و علاقه به یه شخص برام یه اعتقاد شده بود .و حالا با شکست تموم اون اعتقادات ، چیزی برام نمونده بود.به اینکه چقدر سخت می شه برام.

اون شب شاید چند کیلومتر راه رفته بودم .ولی دیگه خسته شده بودم .

به اجبار برگشتم خونه .خیلی بده که بی هدف باشی،بی دلیل قدم بزنی و به هبچ فکر کنی...

برگشتم.اون شب با یه دوست حرف زدم . من فقط حرف می زدم و اون می شنید وهیچی نمی گفت ؛آخه نمی خواستم کسی حرف بزنه .

اون شب فقط از خدا می خواستم که کمکم کنه تا آروم شم.آخه اونجوری نمی دونستم چه بلایی سرم می اد.

فرداش که از خواب پا شدم ، با اینکه همه چی یادم می اومد ، ولی آروم بودم ، آروم آروم.... برام یه معجزه بود .

حالا که دارم می نویسم ، خیلی از اون شب و روز می گذره . شاید این ماجرا خیلی خنده دار باشه ، ولی واقعا اتفاق افتاد.برا کسی که اصلا این چیزا رو قبول نداشت و بهش می خندید.ولی حالا فهمید که اگه مسخره ترین چیز دنیا برای کسی مقدس شه، دیگه چیزی براش مسخره و خنده دار نیست.

راستش نمی دونم چرا اینارو اینجا می نویسم ...!!

وقتی تصمیم گرفتم این خلوتگاه رو درست کنم ،هدفم حرف زدن در موردش بود ولی تا حالا از همه چی گفتم الا اون.

می خوام بگم که از اینکه حالا نیست خیلی ناراحتم.ولی اعتقاداتم ار بین نرفت.چون تو این مدت با مفهوم زیبایی به نام عشق آشنا شدم .

چیزی که کمه، ولی هست.

سخته ، ولی محال نیست.

فهمیدم که ما آدما گرچه با این واژه غریبیم ولی چقدر بهش نیاز داریم.و چقدر زیباست وقتی که این واژه را در کسی که لیاقتش رو داره جستجو می کنیم .

فهمیدم که عشق زمینی چیزی جدای عشق واقعی نیست . و هر کسی به اندازه وجودش می تونه عاشق باشه.

می خوام بگم ، خوش بحال کسی که عاشقه و عاشقانه زندگی می کنه.

خوش بحال کسی که هیچ وقت خدا رو یادش نمیره و ازش شکایت نمی کنه .

خوش بحال کسی که مشکل این دنیارو مشکل نمی دونه و خدا رو به مشکلات نشون می ده.

دلم می خواد منم عاشق باشم ، مثل تموم عاشقا.

 

از جداری ، از دری باید گذشت.                        از  در  زیبا تری  باید  گذشت.

   از هوای  نفس  باید  ذله  شد.                        از پریدخت دلبری باید گذشت.                               

                              تا به خود آمد ، به خود اندیشه کرد.

                              در  بلندیها  نشست  و  ریشه  کرد.

   تو کوهی و افسوس که من کاه تو را می دیدم.            

                                                 زین فاجعه غافل شد و گهگاه تو را می دیدم.

   امروز  که  من  ازٍ  شأن  تو   آگاه  شدم ،

                                                 دیدم که تو کوهی و من کاه تو را می دیدم.

                                زان  پیش  که  دل  سجده  نرفت  ... ،

                                شرم است که با دیده خودخواه تو را می دیدم. 

                                                                                          نوشته از :

                                                                                                            

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

یادمه خیلی دلم گرفته بود‌،بغض عجیبی همه وجودم فرا گرفته بود .

تنها کسی که دلم می خواست باهاش حرف بزنم، اون بود .

ولی کجاست...؟!                 چه جوری می بایست پیداش می کردم...؟!

چه جوری باید باور می کردم که حرفامو می شنوه ...

می گفتند کجا می ری ؟ پیش کی ....                    بس کن این دیوونه بازی هارو ...

گفتم ولم کنید ، می خوام برم .

حوصله هیچ کسیو ندارم ....

                         کفر نمیگم ، سوال دارم ....

                                                یه تریلی محال دارم ....

میخوام برم ببینمش، می خوام باهاش حرف بزنم ، می خوام بگم چرا،چرا........... چرا ...؟؟؟؟؟؟

رفتم به خلوتگاه خودم ، یه جایی تو دل صحرا .

شب بود ، همه جا ساکت . من بودم و یه آسمون پر از ستاره و یه دنیا احساس غریب.

به آسمون نگاه کردم ،می خواستم ببینمش و تا صبح با هم حرف بزنیم .

وای چقدر روشن بود آسمون ، انگار چراغونی بود ......      سعی کردم لابلای اون همه روشنایی پیداش کنم.آخه می گن اون تو آسموناست .                  نبود ، ندیدمش....

تنها بودم ، خسته بودم .

                                                  نتونستم ببینمش....

فریاد زدم ... کجایی پس ...؟!اگه هستی جواب بده...چرا نمیبینمت...!!

جوابی نیومد.

یهو یکی بهم گفت: دنبالش نگرد ،اون همینجاست ، نگاه کن...!!! نمی بینیش...؟!

چقدر صداش آشنا بود ...     ولی بهش اعتنا نکردم .

تو دلم گفتم اینقده می گردم تا پیداش کنم.می گن تو آسموناست .می رم بالای بلندی ، تا صدام بشنوه.

سردرگم و گیج و پر از افکار پریشون راه افتادم .تو راه نشونیشو پرسدم . از آب ، از خاک ،از مهتاب....

ولی ....!

ولی نمی فهمیدم چی می گن.آخه زبونشونو بلد نبودم .

رسیدم به یه بلندی، گفتم اینبار دیگه حتما صدامو می شنوه.رفتم بالا و دوباره رو به آسمون با صدای بلندتر ...           

صدامو می شنوی...؟ منم . می خوام باهات حرف بزنم .آهاااااای...!!!

نه ، هیچ صدایی.

دیگه نا امید شده بودم ... می خواستم باهاش حرف بزنم تا کمکم کنه ، تا آرومم کنه.

آخه فقط اون مونده بود برام. فقط اون تنها دلخوشیم بود.

دوباره اون صدای آشنا اومد: آهای آدم ، چرا دنبال نشونی می گردی... اون همینجاست ، اون الان پیشته.

با عصبانیت گفتم : پس کجاست..؟! چرا جوابمو نمی ده ....؟

چرا جوابمو نمی ده ...؟

بابا به کی بگم ....                                 خستم ،  تشنم ، داغونم ....

چرا نمی گه باید چیکار کنم.کجا برم ....!

آخ .... آخ ، اگه ببینمش،چقدر حرف دارم واسه گفتن .

آره ، اون صدای آشنا،صدای قلب خودم بود که مانع گشتنم می شد.

ازش پرسیدم :     اون کجاست؟؟

اون فقط تو آسمونا نیست ، اون اینجاست داره به حرفات گوش می ده . چرا به دور دورا نگاه می کنی ؟

 با تعجب گفتم : می شنوه ...؟!

                          می خوام ببینمش، نشونم می دی.

گفت : اون منم ، اون تویی، هر کسی که وجود داره .

گفت : اون منم ، اون تویی، هر کسی که وجود داره .
نتونستم چیزی بگم.
آره ، درست می گفت .
خدا نه تو آسمونا ، نه هیچ جای دیگست. بلکه تو قلب ماهاست ، همین نزدیکیا.
تازه داشت یادم می اومد.
چه خوب گفت : که خدا یعنی خود، آ.
خدا یعنی خود ، آ

ما آدمای روی زمین،عادت داریم کسی رو که می تونیم حسش کنیم ، درکش کنیم رو ببینیم. به خاطر همین هم سوال خیلیهامون از خدا در ظاهر بی جواب می مونه .

آدرس خدا تو قلب آدماست

یادمه اون شب قلبم را دیدم و شنیدم که می گفت :
             من هستم ، تا تو هستی
                                      من هستم ، تا تو هستی
                                                                 من هستم ، تا تو هستی

قلبم را دیدم و با خدا حرف زدم :
سلام خدا جون ، سلام دوست خوبم ، سلام تنها پناهم
منم همون رفیق نیمه راه ، همون که ...
...
...
...
...
                                                                                           نوشته از :
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

 

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

                                    -----------------------------------------------------------

                                        منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

تا کی باید اینطور بود ، تا کی باید فقط یه آرزو باشه ، تا کی باید دلخوش کنیم به اینکه روزی می رسه که دیگه برای خودمونیم . همه اون آرزو ها دیگه واقعیه ...!!!

روزی که ....

آزاد باشیم ، آروم باشیم ، احساس پاکی و سبکی کنیم ...

             تا کی باید دلخوش کنیم ....

                                                 تا کی باید چشم براهه یه حادثه باشیم ....!!

می گید : خوب خودت شروع کن، خودت برو به سمت آرزوهات .

می گم : نه ، نمی شه ...

دلم می خواد یکی از این روزا که از خواب پا میشم دیگه اینی که هستم نباشم .

می گید : مگه می شه ...؟! اگه کاری نکنی که هیچ تغییری بوجود نمی آد .

                           می گم : کلافم ....

                                                                   کلافم ...

هر روز که به شب می رسونم تصمیم می گیرم که از فردا یه جور دیگه ....

                  ولی هیچ .... هیچ ...

می گید : مگه هیچی هم شد کار ...

پوچی بدترین حالته .

می گم : نه ، پوچی نه

پوچی مال آدما نیست ...

                           چون خدا رو دارن

می گید : پس چرا با وجود خدا بازم نا امیدی ...؟!

می گم : خدا هست ، این منم که همیشه پیشش نیستم .

پس تنهام ، نا امیدم .

واقعیت اینه که ، خودم رو نمی خوام ...!!!

از نقش بازی کردنم بدم می آد .

راستش رو بگم ،

هر روز که می گذره ، سردرگمیم بیشتر می شه ، اینکه واقعا چی خوبه ، چی بد .....؟؟!!

این روزا هر کسی یه تعریفی داره از خوب و بد ، زشت و زیبا

یکی می گه ، این خوبه ، برا اون یکی بد

نمی خوام نا مفهوم حرف بزنم

                    منظورم ، اعمالمونه ، رفتارمونه .    

من می گم تمام مشکلات و استرسهای زندگیمون از ضعف اعتقاداتمونه.

تو زندگی ، هممون به یه تکیه گاه مطمئن نیاز داریم . بعضی وقتها هم دیگه یه موجود زمینی نمی تونه تکیه گاه باشه .

ذات ما همیشه به یک بی نیاز ، برای آرامش نیاز داره .

خیلی از ماها ، تو این جامعه پیشرفته و متمدن ، گیر مسائلی هستیم که قدیما ، با اون سطح دانش ، راحتتر قابل حل بود .

سؤال :

خدا رو باید چجوری دید ...؟!

                                                          دین و مذهب چیه ...؟!

                          راه عشق به خدا کجاست  ....؟!

می گید : همه عالم مظهر خداست .

می گم : پس چرا با وجود اینکه اینقدر به ما نزدیکه، باز هم درکش نمی کنیم ...؟! حسش نمی کنیم ...؟!

خسته شدم ، خسته شدم ....

خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این همه سؤالای بی جواب ،

روی زمین ، وقتی یکیو واقعا دوسش داریم،حاضریم براش هر کاری کنیم ، هر کاری می کنیم تا همیشه خوشحال باشه . ولی ....!!!!

ولی برای عشق واقعیه هستی ، چطور ....

 چرا نمی تونیم ، عاشقش باشیم ؟! نه برا اجر و پاداشش.

                                             آخه عاشق که مزد و پاداش نمی خواد .

خدایا ، برسان آنکس را که می داند

شما چیزی نمی گید ....!!!

                                                                نوشته از :

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 4:39 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

از اومدنش که نتونستم بنویسم.می خوام حداقل از رفتن و دلتنگی بنویسم .

اینکارو عمدا نکردم ٬ فکر نکنید همیشه  می خوام از رفتن بنویسم .

                  نوشتن حال و هوا می خواد ٬ که من تو اومدنش نداشتم .چون درکش نکردم .

قبل از اینکه بیاد ٬ متاسفانه دل خوشی ازش نداشتم .

گفتم : ای بابا بازم اومد ٬ بازم سختی....

                                                              بازم ... !!!

ولی خدا میدونه ٬ دل سنگ نرم می کنه .روشنش می کنه .

اومد .....

آروم در زد و با الله اکبر صبح وارد خونه شد .

                                       اولش ندیدمش ٬ دیر رفتم سراغش

 همه چی خیلی خلاصه تموم شد.

ولی هر شب که می گذشت ٬ بیشتر  دیده می شد.بیشتر تو قلبم رسوخ پیدا می کرد .

شبها پر از  صدا های آسمونی بود .از یه جنس دیگه بود.

قدر اومد و قدر خیلی چیزا فهمیده شد . قدر خودمون ٬ دلمون ٬ خدا

                  قدر اومد و صدای ذکر و مناجات و دعا .

                                  شبهای پرواز کردن از زمین و زمان

آره ماه رمضون اومد و حالام داره مره

الان که دارم می نویسم ٬ اعلام کردن رمضون به فطر رسید.

ماه خدا ٬ ماه عشق

خوش بحال اونایی که تونستن برای مدتی پر بکشن و آزاد شن از همه قید و بندای ساختگی.

 خوش به حال اونای که شب های قدر قدر دونستن و هر چه که خواستند٬ گرفتن .

این آخرا فقط از خدا می خوام ....

به هممون توفیق بال و پر داشتن و برا ی پرواز عنایت کنه .

                                                                                  آمین

حالا تموم شد ..

خداحافظی همیشه سخت بوده و هست

                         ولی به ناچار ...

خداحافظ رمضان

                                                                  

                                                            نوشته از :

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

و چه این جمله به فکر همگی افتاده :

                                                           << بچه ها را چه کنیم ...!! >>

بچه ها می خواهند ٬ بچه ها می رقصند ٬ بچه ها می خوانند . این طریقیست که در خاطرشان می ماند.

ای فلانی ٬ دو سه خطی بنویس ....

ساده تر ٬ رنگی تر ٬ در پی قافیه و واژه نباش . سوژه امروزی ...

بگذر از دلسوزی ...!

من هنوزم معتقدم ٬ می شود عشق به آنان آموخت

                                                                       می شود دربدر واژه بازار نبود

می شود تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت

                                                                      می شود عشق به آنان آموخت

می شود عشق به آنان آموخت.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

می گن باید سخت باشه .می گن غیرت یعنی همین .غیرت تو خشونت خلاصه شده .

می گن همیشه دوتا بودن ، یکی سخت و دیگری نرم .

تو این دنیا خیلی چیزا می گن از سختی و نرمی آدما .

می گن سخت همیشه سخته و نرم همیشه نرم .

جنسهایی به اجبار متفاوت و قانونمند ....

چی بگم از خودمون ، از آدما . از آدمایی که حتی برای ابراز احساس ذاتی خودشون هم محدودیت قائل اند.از آدمایی که به خاطر جنسیتشون جرات خیلی کارارو ندارن .

ما اسیر قانونیم ....

قانونی که خودمون یه روزی ساختیمش. قانونی که حالا اسمش٬ رو خیلی چیزا سنگینی می کنه .

قانونی که حالا به قلب ما هم رسوخ کرده.

تو دنیایی هستیم که به عشق واقعی می گن افسانه و قصه . تو دنیایی که با هزار جور مشاوره و آموزش باید احتیاج قلبیمونو تامین کنیم .تو دنیایی که تمنای قلب و آرزوی وصال مسخره ست.

خستم از این همه تناقض .خسته شدم از اینکه همیشه باید واقعیتها رو با شرایط بسنجیم .

 انگار همه تو این روزا دارن فرار می کنن . از هر چی که واقعیته .

                            --------------------------------------------------------------------

                             قرن ما شاعر اگر داشت ٬ هوا بهتر بود

                                                                                    خار هم کمتر نبود از گل ٬ گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر نبود شعار پرواز

در چنین قرنی که دانش حاکم است ٬ عشق را از صحنه دور انداختن ٬ دیوانگی است ٬ درماندگی است ٬ شرمندگی است .

قرن ما قرن آتش نیست ٬ قرن یک هوای خوش است .

فکر ها را شستشویی لازم است .

گم شدیم در خویشتن ٬ جستجویی لازم است .

                                                                                                     نوشته از :

       

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

  کاش می شد گاهی ساکت بود

                                                  قلب ماها

  یه سکوت بی صدا، یه سکوت مطلق ، سکوتی که هیچ صدایی نباشه و حرفی هم شنیده نشه.

  کاش می شد گاهی سمج بود   

                                                 مثل دریاها

  با این که از عاقبت کار مطلع بودیم

                                   کاش می شد تلاش کرد و امیدوار بود.

  کاش می شد گاهی خدا را دید

                                  کاش حسرت نبود ، ظلمت نبود ، دلهره و تشویش نبود

  کاش می شد گاهی هوای دل را عوض کرد

                                 کاش می گفت گاهی : << آرامم >>

  کاش گاهی می گفت که دوستت دارد

                                 کاش می شد گاهی عشق را حس کرد

  کاش بود کسی که منتظر ما باشد

                                 کاش بود کسی که برای ما باشد

  کاش بود آنکس که می گفت : تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

  کاش بود ، و می دید که اینطور نیست

                                 کاش بود ، و می دید مرگ شقایق ها را

  کاش می شد گاهی حقیقت را دید

                                 کاش می شد گاهی در پس پرده هوای خوش را دید

                          کاش فرقی بین طلوع و غروب نبود

  کاش می شد ، کاش می بود ، کاش می گفت

                                                                    کاش ... !

  کاش می شد به جای زنده مانی ، زندگانی کرد

                                           کاش می شد گاهی سکوت را سکوت معنا کرد.

                                                                                                 نوشته از :

                    

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد!
                                                                                                             نوشته از :
                                                                                                                            
                                                                                                                             ترانه
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

 

یاد آن روزها به خیر

آن روزها که می دانستم وقتی بروم

اشک هایت بدرقه راهم است

و چشم هایت منتظر دیدارم.

می دانستم دلی به یاد من است

ولی حالا...

حالا این منم که در زندان بی کسی ام

پشت میله های سرد آهنین

به دنبال یک نشانه می گردم

نشانه ای از زندگی ... از امید ... از عشق!

و زیر تازیانه تنهایی

این سوال در ذهنم نقش می بندد:

من تقاص کدامین گناه را پس میدهم؟

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

 

حرف های ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی!

لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

ای ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه قدر زود

دیر می شود ...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

شروع شد

کی؟

خودمم نمی دونم!

اصلا چرا شروع شد؟

تقصیر من بود؟

یا تقصیر اون؟

شاید تقصیر هیچ کدوممون نبود...

روزها یکی یکی اومدن و رفتن

شاید تقصیر روزها بود

شاید هم ...

گذشت

چه راحت!!!

انگار نه انگار که از اولش چیزی وجود داشته!

و یه دفعه

تموم شد

کی؟

نمی دونم!

شاید هنوز هم یه چیزی مونده باشه!

شاید...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

قصه از این جا شروع شد.یکی بود یکی نبود.تا این یکی بود اون یکی نبود.

یکی اومد و اون یکی رفت.تا این یکی اومد ٬ از اون یکی خبری نبود .

این یکی اومد تا نوید نعمت خدا باشه و اون یکی با رفتنش حکمت خدا رو رقم زد.

قصه همه ما آدما همین اومدن و رفتنه.

روزی از روزگار من با تموم شدن قصه زندگی عزیزی سپری شد.

اون رفت...

ماها یه روزی اومدیم و هر روزی رو که به شب می رسونیم ٬ خدا جلوی قصه ما می نویسه :ادامه دارد...

تا روزی که قصه به آخر برسه و نویسنده قصه ها کلمه (( پایان )) رو آخر قصمون بنویسه.

لابلای قصه زندگی و عمر ما شاهد شروع و پایان فصه های دیگران هم هستیم.

آره ٬ یکی اومد و اون یکی رفت...!

قصه یکی از روزای عمر من این طور شروع شد...

شب بود ٬ حال و هوای عجیب و غریبی داشتم . نمی دونم چرا دلم شور می زد ٬ در حال گریه کردن خوابم برد.

زنگ تلفن به صدا در اومد.جواب دادم.

الو سلام . حالش خوب نیست ٬ خیلی مریضه ٬ خودت هر چه زودتر برسون .ناراحت نشیا ٬ هیچ اتفاقی نیوفتاده.

راه افتادم و به هر وضعی بود ٬ خودم رسوندم . دیگه ساعت ۴ صبح شده بود.

وقتی رفتم خونه ٬ دیدم خوابه ٬ ولی ایندفعه یه جور دیگه . دیگه نفهمیدم چی شد.

ملافه سفید رو سرش و عده ای هم بالای سرش در حال خوندن قران.

اون مرده بود... رفت .

رفت و من دیگه نتو نستم دستای گرمشو حس کنم.و اینطور شد که من هم داغدار اولین عزیزم شدم.

صورت قشنگی داشت ٬ احساس می کردم لبخند می زنه . شب بود ٬ همه جا ساکت .

اون آروم خوابیده بود.دیگه راحت شده بود . دیگه از درد و رنج و مریضی خبری نبود.دیگه از این دنیا و آدماش و اون همه ناملایمتی های روزگار جدا شده بود .      راحت...

اون دیگه رفته بود.اون شب کنار جسمش ٬ نمی دونستم که به کجا نگاه کنم و باهاش حرف بزنم.

حالا دیگه خدا قصه زندگی اونو بست و دفتر جدیدی براش باز کرده.

دنیای عجیبیه ٬ یکی می آد و مدتی هست و در آخر ...

دنیای ما پر از عبارات متضاد. یکی گریه می کنه و اون یکی می خنده.یکی داره و اون یکی نداره

اینجا کسی نیست که کاری کنه .اینجا ما برای فردا تنهاییم.برای رسیدن تنهاییم.

زندگی ما آدما همش یه قصسست.قصه ای طولانی و شایدم کوتاه...! قصه ای که شروع و پایانی داره.

ولی میون این شروع و پایان ٬ پر از روز و شبای قشنگه٬ پر سکوت شب های عاشقانست.پر از لحظاتی هست که خودمون با کارامون پرش می کنیم.لحظاتی که می تونن خوب یا بد باشن.لحظاتی که عمری از زندگی ما هستن.

عزیز من رفت .حالا فقط چیزی جز خاطره ازش نمونده.دیگه پایین نیست که تفاوت ایجاد کنه.پایینیه دیگه رفت.

کلاغ قصه زندگی همه ماها یه روزی به خونه می رسه و آروم می شه .پس بیایید کمی فکر کنیم که کی هستیم و باید چیکار کنیم.

همیشه همینطور بوده و هست ...

                       این یکی می آد و اون یکی می ره ولی...

                                                       حکایت همچنان باقیست...

دلم خیلی براش تنگ شده.

                                                                                                     نوشته از :

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

زمستان

هروقت که این شعرو خوندم، خاطره ای شد واسه من، خاطراتی که هیچ وقت از یادم نمی ره.

روزای شناختن یه دوست ، روزای شناختن یه عشق ، روز یاد گرفتن سپردن ، روزای وا دادن و سر سپردن.

روزیو به یادم می آره که قلبم از یه عشق دم می زد.عشقی که واسم هنوز قابل باور نبود.روز رها شدن و تلاش برای وادار شدن.

این شعرو خیلی دوست دارم.چون واسم تداعی کننده همه این خاطراته.

این شعرو واسه چند نفرخوندم ، بعضی ها از این شعر منو فهمیدند و بعضی ها هم نه، شایدم نمی خواستند حسمو درک کنند.

شاید برای هر کی که اینو می خونه ، فقط یه شعر باشه . ولی برای من یه دنیا خاطرست

این شعرو یه دوست برای اولین بار برای من خوند و در همون لحظه اول اینقدر شیفته اون شدم که باعث شد که با تکرار اون ، خاطرات دیگه زندگیم رقم بخوره.شعری بود که نقطه شروع دلدادگیم بود و با خوندنش برای الهه خیالم ، اولین بار خواستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم.

زمستان

زمستان بود و فصل روسفیدیها

برون افتاده پیدا بود دندانهای سرماها

تو گویی خنده بر بیچاره ها می کرد

نمی دانم ، نمی دانم چرا می کرد...!

-----------------------------

به هر جا گلفروشی بود٬ رفتم و پرسیدم که گل داری...؟!

دلی چون گفت  برای که ز بهر چه می خواهی...؟!

و من گفتم برای من ٬ برای تو ٬ برای لعبتی زیبا ٬ تناز و افسونگر

جوابم داد در اینجا در دل این برفها ٬ هرگز گل سرخی نمی یابی

بسان تشنه ای بودم که می گردد پی آبی

ولی ناگه به چاک سینه ام گل سرخی میان دشت دیدم و لرزیدم

گل سرخی میان گل به رنگ باده گلگون

و من آن را برای تو فرستادم

نمی دانم پسندیدی و یا مستانه خندیدی

                                     نمی دانم ٬ نمی دانم...!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

        روزگار٬ روزگار باز داری چوب لای چرخم می ذاری.

                                                               روزگار ٬ باز داری سر به سر اوقات تلخم می ذاری.

روزگار ایندفه دیگه وا نمی دم. یا باید حق و حسابم بدی٬ یا به این مفتی بهت راه نمی دم.

روزگار ٬ کاری نکن که تار و مارت بکنم. که فقط با دو تا خط٬ پیش همه بی اعتبارت بکنم.

                                              د   وا بده  که وا ندم

                                                            ایندفه رو تو راه بده که راه ندم

                      به تو یاد دادن عاشق شدن را

                                           و دلم می خواست که از تو یاد گیرم عاشق بودن را

و عاقبت به من آموختی که منطق ٬ عشق را نمی شناسد.

                  پیش ترها ٬ از خدا بی خبران می گفتند که عشق ٬ منطق را نمی شناسد.

                                                               لعنت بر آنها

                        دستت را از من بگیر٬ سرت را از رو شانه هایم بردار.

                                                                            عطر نفسهایت را از من دریغ کن

                                                   و بگذار با  غم خویش تنها بمانم.  

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

گريه کردم گريه هم اين‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد


روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نکرد


بي تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نکرد


خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

نوشته از مجتبی 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

                                            به نام آنکه زیباست و زیبا می آفریند.

                   در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست.

                                           در حلقه ما جنگی به سر شاه و گدا نیست.

                                                                    در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست. 

تو این نوشته می خوام از این محیط بگم.

قبل از اینکه بخوام درستش کنم٬یه گشتی تو اینترنت زدم.

وای٬ خیلی بهتر از منن...!

مدیرای وبلاگای دیگرو می گم٬انقده در این مورد وبلاگ داریم که نگو.   دلنوشته ٬ عاشقانه ٬ غمکده ٬ حرف دل و ...

همشونم قشنگ نوشتن و فکر نمی کنم وبلاگ من هیچ موقع اینقد طرفدار داشته باشه.ولی بازم یه چیزی باعث شد که همچنان رو تصمیمم باقی موندم.و اون این بود که شاید وبلاگای دیگرو فقط زبونشون بنویسه ٬ ولی می خوام تو این محیط ٬حرف ٬ حرف قلبم باشه.چیزایی که واقعا به اونا اعتقاد دارم.چیزی فراتر از شعار...

یکی دو سالیه که با نوشتن آروم میشم.(البته نه نوشته های خیلی ادبی و هنری)می نوشتم از احساسم ٬ از قلبم و دل مشغولیهام.

تو دفترم حرفایی رو مینوشتم که فقط مال خودم بود و خودمم میفهمیدم.ولی امسال احساس کردم که دیگه حرفایی تو دفترم نوشته می شه که باید یه وقتایی و یه جاهایی ٬ به کسی یا کسایی میزدم و نزدم.

دلنوشته هایی که حالا برخلاف حرفای قبلیم ٬ نه تنها آرومم نمیکرد٬ حالا با تکرار اون تو سکوت شبهام ٬ آزارم میدادنو ٬ حتی حال وهوای این سکوت رو هم عوض کردن.

مدتها سعی کردم این حرفهای در سینه حبس شده خودم رو به صاحبانشون برسونم٬ولی نشد.

تقریبا فهمیدم ٬این روزا که آدما همه چیشون مجازی شده٬ درد و دلاشونم مجازیه.آدما فقط تو دنیای مجازی باهمند و همو دوست دارن.بگذریم...

این طور شد که این خلوتگاه رو درست کردم(از اسم وبلاگ زیاد خوشم نمیاد).جایی که فقط قلب آدما حکمفرماست.محلی که اثری از عقل و منطق نباشه.

نقطه ای برای خود بودن ٬ خود شدن.

خیلی دوست دارم آدمایی که به اینجا میان اینطوری وارد شن.

این خلوتگاه مجازی مال همست.نمی خوام فقط و فقط خودم توشو پر کنم.خیلی دوست دارم اینجا محیطی باشه که هر کسی بنویسه.بنویسه از قلبش ٬ از حرفای نگفته ای که توشه.

امیدوارم که هر کسی که تو این محیط وارد میشه٬ اولا خودش باشه٬ و ثانیا بدون بازی کردن با کلمات بنویسه.حرفای پاک و نانوشته قلبشو بنویسه.

                                                                                                  نوشته از :

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

شب شد.ماه دوباره در انتهای آسمان تمام زیبایی خود را به زمینیان نشان می دهد.سکوت سراسر زمین و آسمان را فرا گرفته است٬ سکوتی طوفانی...!

سکوتی که پر از صداهای به اجبار خاموش است.

مردمان همه خوابند.

من هستم و در این سکوت نظاره گر آسمان٬ آسمانی که آن را می بینم ٬ ولی غریب و نا آشناست.

صداهای زیادی در این سکوت آزارم می دهد.فریادهایی که خود خاموشند و بی صدا.

خدای آسمان ها بیدار است و به تماشا نشسته است.

سکوت شب. سکوتی که گاهی با ترس و وحشت همراه است و گاهی دیگر با آرامش و امنیت.

انگار آسمان شبها با سکوت معنا پیدا می کند٬ و تمام زیبایی خود را در سکوت شب به معرض نمایش قرار می دهد.

کورسوی ستاره ها ...

نورانی شدن ستاره های دنباله دار که با غرور و خودخواهی ای خاص از این سوی آسمان به آن سو میروند.گویی به دنبال چیزی می گردند.شایدم مثل زمینیان سرگردانند...!

من در این سکوت به دنبال نورم ٬ نوری که قلبم به آن محتاج است.من به دنبال نورم...به دنبال نورم...

به دنبال نوری که در عمق شب از راه برسد و قلبم را چراغانی کند.

من در این تاریکی شب ٬ در این سکوت ٬ صدایت می کنم.

                             صدایت می کنم٬ صدایم بشنو...

                                                                    من به دنبال نورم...  

                                                                                                    نوشته از :                

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

می خواهم بگویم می شود از دور هم دوست داشت ...!

می توان بدون داشتن هم دوست داشت .ساده تر بگویم :

*میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن ... دور از هیاهوی داشتن ... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن ... نرسیدن ... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه !

*می توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن ... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی ... حتی دور از او که خواستی ...

*می توان از دور هم دوست داشت * باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ... میشو د ... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن ... حتی بدون او *می توان از دور تا همیشه دوست داشت ...!*

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

سلام .این مطلب از وبلاگ یکی مثل خودم که اونم سکوت شبه٬ گرفتم.وقتی می خوندمش ٬ اشکام سرازیر شدن.

حرفیه که ما ادم بزرگا خیلی وقته که از یاد بردیم.حرفایی که یه وقتایی هممون یه جوری تو دلمون بود و اونو به خدا می گفتیم.حرفهایی به زلالی آب و به لطافت گل...!

یادش به خیر...

امروز مطلبی رو خوندم که مدتهاست تو قلبم دنبالش میگشتم ٬ ویا بهتر بگم حرفایی از قلبم٬که نمی دونستم  چه جوری حلاجیش کنم و از قلبم بکشمش بیرون٬ تا بشه نوشت.

به نظر من برا هممون نیازه که این مطلب بخونیم و بهش فکر کنیم.به این فکر کنیم که مگه آدم بزرگا چیکار می کنن که حالا این کوچیکه نمیخواد بزرگ بشه...؟!

تو ادامه مطالب اونو آوردم٬حتما بخونیدش.

راستی به وب این دوستمون هم سری بزنید.قشنگه...

                                                  سکوت شب رضا


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط sokooteshab| |

 

 

 تقدیم به همه اونایی که تو وجودشون پی وجودی میگردند.

تقدیم به همه اونایی که عاشقانه زندگی می کنن.

و تقدیم به کسی که مرا با سکوت شب آشنا کرد...!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

از یک سه نقطه ساده شروع شد.

نمی خواستم اینقده طول بکشه تا دوباره مطلب دیگه ای بنویسم.مثل اینکه از همین اول کار باید عذرخواهی کنم. ببخشید...!

همونطور که گفتم از یه ... شروع شد.شروع شد دل نوشته های من.احساس می کنم هممون گاهی وقتها چیزی جز این نداریم واسه نوشتن و شایدم گفتن.

شایدم مجبوریم چیزی جز همین ... ساده به زبون نیاریم.این جمله که ظاهرا از سه نقطه تشکیل می شه ٬ خیلی حرفها رو تو خودش قایم کرده.حرفهایی که مجبورن هیچ موقع به زبون نیان.

یه طورایی بزرگترین انگیزه من برای ایجاد چنین محیطی ٬ به حرف اوردن همه سه نقطه هایی که تو قلبمه و یه جور حرف دل گفتنه.

اجازه بدید در مطلب بعدی که یه جور تاسیس نامه هست بیشتر در مورد این وبلاگ و آدمایی که  دوست دارم توش بیان حرف بزنم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |

...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط sokooteshab| |


:قالبساز: :بهاربیست: